سایه سپید

سایه ای که میخواهد سپید باشد اگر بگذارند...

بعد از سالها ...
نویسنده : سایه سپید - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩

بعد از سالها ...

شاید با دیدنم مرا نشناسی...

شاید حتی خود را به نشناختن محکوم کنی...

شاید حتی صدایم با تو بیگانه باشد... بیگانه تر از بیگانگان...

اما فراموش نکن که من...

تو را نه به دیدن خواهم شناخت و نه به شنیدن صدایت!

من تو را از صدای نفس هایت می شناسم...


comment نظرات ()
سلام دوباره
نویسنده : سایه سپید - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳

سلام

بعد از مدت ها برگشتم

فقط میتونم بگم که دلم واسه همتون تنگ شدهقلب

باز هم خواهم نوشت ...

راستی یادم رفت بگم!

من ازدواج کردم!خجالت

دوستتون دارم

همین...


comment نظرات ()
چشمانت را ببند...
نویسنده : سایه سپید - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

چشمانت را ببند!

شاید که به یاد آوری، من همانی هستم که همیشه میگفتی

با ندیدنت قلبم از تپش می ایستد

چشمانت را ببند!

تا نبینی مرا!

چشمانت را ببند...


comment نظرات ()
نوروز مبارک
نویسنده : سایه سپید - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳

کاش میشد که دلی تازه کنم

در بهاری که پر از تازگی است

کاش میشد که هم آغوش بهار

دفتر خاطره ها سبز شود

فکرها پر ز گل یاس شود

و دل بسته من باز شود

کاش میشد همگی جمع شویم

دستها رو به خدا باز کنیم

از ته دل به خدا راز کنیم

تا توانیم در این چندی عمر

یک دل غم زده را شاد کنیم

نوروزتان مبارک ، دلهایتان شاد و بهاری


comment نظرات ()
عکس تنهایی
نویسنده : سایه سپید - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳

من نشستم لب جوی...

تا ببینم شاید!

عکس تنهایی خود را در جوی

آب در جوی نبود...


comment نظرات ()
← صفحه بعد